سه شنبه 20 بهمن 1388 - 24 صفر 1431 - 9 فوريه 2010



 ابعاد شخصيتي حضرت امام رضا(ع)

                  ابعاد شخصيتي حضرت امام رضا(ع)


 شخصيت علمي
 
امام هشتم‏(ع)، چونان نياکان وارسته‏اش، از مقام علمي والايي برخوردار بود، تا آن جا که ويرا«عالم آل محمد(ص)» لقب داده‏اند.
اباصلت از محمدبن اسحاق بن موسي بن جعفر(ع) نقل کرده است:
«امام موسي بن جعفر(ع)، به فرزندانش مي فرمود، برادرتان، علي بن موسي، داناي خاندان پيامبر(ص) است. نيازها و پرسش هاي ديني خود را از وي فرا گيريد و آنچه را به شما تعليم داد، به خاطر بسپاريد، چه اين که بارها پدرم امام صادق‏(ع) به من فرمود: داناي خاندان پيامبر(ص) در نسل توست و اي کاش من او را درک کرده و مي‏ديدم.»
«هذا اخوکم علي بن موسي‏ عالم آل محمد(ص) فاسالوه عن اديانکم و احفظوا مايقول لکم، فاني‏ سمعت ابي‏ جعفر بن محمد غير مرة يقول لي‏ ان عالم آل محمد(ص) لفي‏ صلبک و ليتني‏ ادرکته.» با توجّه به اين که در ميان ائمه، امام باقر(ع) و امام صادق‏(ع) مجال بيشتري براي تشکيل محافل علمي و نشر علوم اهل بيت پيدا کردند، و با اين حال امام رضا(ع) که در اين زمينه مجال کمتري يافت عنوان «عالم آل محمد» را دريافت کرده است، مي‏توان اين گمان را درست دانست که مناظرات و مباحثات علمي و اعتقادي آن حضرت از چنان اهميت و امتيازي برخوردار بوده است که به عنوان عالم خاندان رسالت شناخته شود.

 مناظرات امام‏(ع)


دستگاه خلافت عباسي، با اهدافي خاص، از انديشمندان مذاهب و فرقه‏هاي گوناگون، دعوت مي‏کرد و آنان را رو در روي امام‏(ع) قرار مي‏داد. با مطالعه در شخصيت، روحيات و افکار مامون،آشکار مي‏شود که او از تشکيل چنين جلسات و همايش هايي، اهدافي سياسي را دنبال مي‏کرد، هر چند شخصاً به مباحثات علمي علاقه‏مند بود، ولي مامون به عنوان خليفه، شخصي نبود که بخواهد با اين‏گونه مباحثات و مناظرات، عظمت و حقانيت خاندان پيامبر(ص) را به نمايش بگذارد و شخصيتي را که مورد توجّه انقلابيون آل علي‏(ع) بود، در جامعه مطرح کند و علم و شکوه و شايستگي و برتري آنان را به ديگران بنماياند، بلکه در پس اين تلاش ها، اهدافي سياسي داشت و چه بسا بي ميل نبود که در اين نشست ها، براي يک بار هم که شده، امام از پاسخگويي به پرسش ها عاجز بماند!
به هر حال، عليرغم اهدافي که مأمون دنبال مي کرد، نتايج آن جلسات مايه شکوه و عظمت امام و بهره علمي و اعتقادي شيعه شد.
 عبدالسلام هروي که در بيشتر نشست ها و مناظرات حضور داشته است، مي گويد:
 هيچ کسي را از حضرت رضا(ع) داناتر نديدم و هيچ دانشمندي آن حضرت(ص) را نديده، مگر اين که به علم برتر او گواهي داده است. در محافل و مجالس که گروهي از دانشوران و فقيهان و دانايان اديان مختلف حضور داشتند بر تمامي آنان غلبه يافت، تا آن‏جا که آنان به ضعف علمي خود و برتري امام‏(ص) اذعان و اعتراف داشتند.

ابراهيم بن عباس، گواه ديگري از حاضران و ناظران اين گونه جلسات بوده و مي گويد:
 حضرت رضا(ص) هيچ مساله اي را بدون پاسخ نمي گذاشت. در علم و دانش کسي را داناتر از او سراغ ندارم. آنچه مامون مطرح مي‏ساخت پاسخ کامل آن را دريافت مي‏کرد و آنچه حضرت‏(ص) مي‏فرمود، مستند به قرآن بود.
خود آن گرامي در اين زمينه مي فرمود:
«در روضة حرم پيامبر(ص)، مي نشستم و عالمان مدينه هرگاه در مساله اي با مشکل روبرو بودند و از حل آن ناتوان مي‏ماندند، به من رو مي‏آوردند و پاسخ مي‏گرفتند.»
 - «کنت اجلس في الروضة و العلماء بالمدينة متوافرون، فاذا اعيي الواحد منهم عن مسالة  اشاروا الي باجمعهم و بعثوا الي المسائل فاجيب عنها ».

  آگاهي امام(ع) از اديان و مکاتب


امام(ع) علاوه بر اين که براي پرسش هاي مختلف عالمان اديان و مکاتب پاسخي درخور داشت، برمبناي اعتقادي شخص مخاطب نيز سخن مي‏گفت و استدلال مي‏کرد و اين مظهر ديگري از توانمندي علمي امام‏(ع) بود. امام‏(ع) با اهل تورات، به توراتشان، با رهروان انجيل، بر مبناي انجيل و با حاملان زبور، به زبور و... سرانجام با هر فرقه و گروهي با مباني خود آنان سخن گفته، به روش خودشان استدلال مي‏نمود.
محمدبن حسن نوفلي، از اصحاب حضرت رضا(ع) مي گويد:  
هنگامي که حضرت رضا(ع) به مرو گام نهاد، مامون به وزيرش، فضل بن سهل دستور داد، تا چهره هاي سرشناس علمي و رهبران مذاهب و دانشمندان فرقه‏ هاي مختلف را که در علم مناظره و جدل از ديگران ممتاز بودند، فراخواند و در روزي معين مناظره‏اي علمي ترتيب دهد.
فضل، از جاثليق، راس الجالوت، دانشمندان صابئي، هرابذه ، اصحاب زرتشت، رئيس اسقف ها.  (لقب دانشمندان يهودي)،  - پيروان حضرت يحيي که برخي از آنان به ستاره پرستي رو آوردند.  - بزرگان زرتشتيان (بنابر ديدگاهي، بزرگان و دانشمندان هند که در آتشکده فارس خدمت مي‏کردند)، المنجد ماده هرب.  قسطاس رومي و گروهي ديگر از متکلمان از جمله دانشمندان رومي که در علم پزشکي تبحر دارند دعوت کرد و اجلاس مقدماتي تشکيل شد،   خليفه نيز در آن حضور يافت و ضمن ابراز خرسندي از تجمع عالمان، گفت: «شما مشهورترين و سرشناس‏ترين چهره‏هاي اين زمان هستيد. هدف از اين اجلاس آن است که با اين ميهمان حجازي (امام رضا عليه السلام) وارد بحث و گفت‏ و گو شده، هر کدام به ارائه منطق و برهان خود پردازيد.
حاضران در جلسه، آمادگي خود را براي تامين خواسته هاي خليفه اعلام داشتند و عهد کردند تا تمام توان علمي خود را به نمايش گذارند.
محمد بن حسن نوفلي، روايت کننده حديث مي گويد: 
من، در کنار امام بودم که «ياسر خادم» وارد شد و جهت شرکت در جلسه‏اي که براي روز بعد مقرر شده بود، دعوت مامون را به امام‏(ص) ابلاغ کرد.

  امام(ع) در پاسخ فرمود:
 سلام مرا به او - مامون - برسان و بگو مي دانم مراد تو چيست؟ به خواست خداوند فردا صبح نزد تو خواهم آمد.
«ابلغه السلام و قل علمت ما اردت و اناصائر اليک بکرة ان شاء الله.»     بعداز آن که  فرستاده مامون، بيرون رفت، امام فرمود:
    نظر تو درباره اين همايش اهل شرک و صاحبان انديشه هاي گوناگون چيست؟
    عرض کردم: هدف خليفه آزمودن شماست و اين طرح مزورانه بنايي سست و بي اساس است.
    حضرت فرمود:  اجلاس را چگونه پيش بيني مي کني؟
    گفتم، اين افراد که به فراخوان دعوت شده اند، با دانشمندان متفاوتند، زيرا عالمان در برابر دليل و برهان، خاضعند، ولي اينان به اصحاب انکار شهرت دارند و کارشان مغالطه است و زير بار سخن حق نخواهند رفت؛ بهتر آن است که از ايشان دوري گزينيد.
    حضرت (ع)، ضمن تبسمي فرمود: آيا نگران هستي، مبادا دلايل من کافي نباشد؟
    عرض کردم، اميدوارم خداوند تو را بر آنها پيروز گرداند.
    امام فرمود: دوست داري بداني که چه موقع مامون، از کار خود پشيمان خواهد شد؟
    گفتم آري.
    فرمود آنگاه که بشنود با اهل تورات به توراتشان، با طرفداران انجيل، به انجيل آنان، با زبوريان، به زبورشان، با صابئان به زبان عبري آنها، با هرابذه و موبدان زرتشتي به پارسي، با روميان به زبان رومي و با هر يک از صاحبان انديشه‏ها و مکاتب با زبان خودشان، استدلال کرده و به بحث و گفت‏وگو نشينم. زماني که هر گروه را به بن بست رساندم تا آن که  دلايل خود را باطل بيند و لب فرو بسته، تسليم سخن من شود، مامون خواهد فهميد که به آنچه پنداشته و در انديشه داشته است، دست نخواهد يافت.
... اذا سمع احتجاجي‏ علي‏ اهل التوراة بتوراتهم و علي‏ اهل انجيل بإنجيلهم و علي‏ اهل الزبور بزبورهم و علي الصابئين بعبرانيتهم و علي الهرابذة بفارسيتهم و علي‏ اهل الروم بروميتهم و علي‏ المقالات بلغاتهم. فاذا قطعت کل صنف و دحضت حجته و ترک مقالته و رجع الي‏ قولي‏، علم المامون ان الذي‏ هو بسبيله ليس بمستحق‏ له فعند ذلک تکون الندامة منه.(احتجاج طبرسي 415/2 - 432).
    و همين گونه نيز شد که آن اجلاس به سرافکندگي دانشمندان شرکت کننده و پشيماني خليفه انجاميد.
  و مما اجاب (ص) بحضرة المامون صباح بن نصر الهندي وعمران الصابي عن مسائلهما.. قال عمران العين نور، مرکبة ام الروح تبصر الاشياء من منظرها؟ قال‏(ص) العين شحمة،
و هو البياض والسواد. والنظر للروح، دليله انک تنظر فيه فتري صورتک في وسط، والإنسان لايري صورته إلا في ماء او مرآة وما اشبه ذلک.  قال صباح فإذا عميت العين، کيف صارت الروح قائمة والنظر ذاهب؟ قال(ص) کالشمس طالعة يغشاها الظلام. قال اين تذهب الروح. قال‏(ص) اين يذهب الضوء الطالع من الکوة إذا سدت الکوة؟ قال اوضح لي ذلک. قال‏(ص) الروح مسکنها في الدماغ، وشعاع منبث في الجسد بمنزلة الشمس، دائرتها في السماء وشعاعها منبسط في الارضا.. فإذا غابت الدائرة فلاشمس، وإذا قطع الراس فلا روح. قالا فما بال الرجل يلتحي دون المراة؟ قال(ص) زين الله الرجال باللحي، وجعلها فضلا يستدل بها علي الرجال من النساء..)  مناقب آل ابي طالب، لابن شهر آشوب 2 .406 ولعمران الصابي مناظرة اخري يذکرها صاحب  ضمن  احتجاجه‏(ص)

آگاهي امام(ع) به زبان هاي مختلف


يکي ديگر از مظاهر شخصيت علمي امام رضا(ع) که شگفتي اطرافيان و شاهدان را همراه داشت، آشنايي کامل حضرت (ع)، به زبان هاي مختلف بود، چنان که از بخش پيشين نيز آشکار گرديد، امام‏(ع) در مجامع علمي به هنگام مناظره و يا در نشست هاي معمولي در پاسخگويي به اشخاصي که از بلاد ديگر، حضور ايشان شرفياب مي‏شدند، با زبان متداول و رسمي مخاطب با وي به گفتگو مي‏پرداختند.
    اباصلت هروي مي گويد:
«امام رضا(ص)، با مردم به زبان خودشان سخن مي گفت. به خدا سوگند که او، فصيح ترين مردم و داناترين آنان به هر زبان و فرهنگي بود»
  -کان الرضا يکلم الناس بلغاتهم و کان والله افصح الناس واعلمهم بکل لسان و لغة.  اباصلت همچنين مي‏گويد:
عرض کردم اي فرزند رسول خدا، من در شگفتم از اين همه اشراف و تسلط شما به زبان هاي گوناگون!
   امام (ع) فرمود:
«من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه مي شود، خداوند فردي را حجت بر مردم قرار دهد، ولي او زبان آنان را درک نکند. مگر سخن امير مؤمنان علي‏(ع) به تو نرسيده است که فرمود:
 به ما «فصل الخطاب» داده شده است و آن چيزي جز شناخت زبان ها نيست»
«فقال يا ابا الصلت انا حجة الله علي خلقه و ما کان الله ليتخذ حجة علي قوم و هو لايعرف لغاتهم. او ما بلغک قول‏اميرالمؤمنين‏(ص)اوتينا فصل الخطاب. فهل فصل الخطاب الا معرفة اللغات؟» (2(ص)/2 ). قال له عمرو بن هداب إن محمد بن الفضل الهاشمي ذکر عنک اشياء لاتقبلها القلوب. فقال الرضا(ص) وماتلک؟ قال اخبرنا عنک انک تعرف کل ماانزل الله، وانک تعرف کل لسان وکل لغة. فقال الرضا(ص) صدق محمد بن الفضل، فانا اخبرته بذلک، فهلموا فاسالوا. قال فإنا نختبرک قبل کل شي‏ء بالالسن واللغات وهذا رومي وهذا هندي و فارسي وترکي. فقال‏(ص) فليتکلموا بما احبوا اجب کل واحد منهم بلسانه إن شاءالله.
 فسال کل واحد منهم مسالة بلسانه ولغته، فاجابهم عما سالوا بالسنتهم ولغاتهم، فتحير الناس وتعجبوا، واقروا جميعا بانه افصح منهم بلغاتهم).
عن سليمان، و هو من ولد جعفر بن ابي طالب (الطيار)، قال کنت مع ابي الحسن الرضا(ص) في حائط له [اي بستان‏]. إذ جاء عصفور فوقع بين يديه واخذ يصيح ويکثر الصياح ويضطرب. فقال لي يا فلان! اتدري ماتقول هذه العصفور؟ قلت الله و رسوله و ابن رسوله اعلم. قال إنها تقول إن حية تريد اکل فراخي في البيت. فقم فخذتيک النبعة وادخل البيت واقتل الحية.
قال سليمان فاخذت النبعة - وهي العصا - و دخلت البيت وإذا حية تجول في البيت،  فقتلتها. 

اعتراف مخالفان به برتري علمي امام(ع)


چنان که پيشتر گذشت، مامون از تشکيل جلسات بحث و گفت و گو، اهدافي را دنبال مي کرد که از جمله مي‏توان موارد زير را ياد کرد:
     1- سرگرم ساختن مردم و جامعه به مباحثات علمي و تحت الشعاع قراردادن اوضاع سياسي موجود، به ويژه نهضتهايي که در گوشه و کنار بلاد اسلامي رو به رشد بود.
   2- دست آوردن نوعي وجهه فرهنگي براي حکومت، به ويژه براي خودش که در مسند زمامداري قرار داشت
3- جلب نظر امام(ع)، با وانمود ساختن اين نکته که وي خواهان عظمت خاندان پيامبر(ص) است.
محدود ساختن امام(ص) به حرکت هاي علمي
    زمينه سازي براي پيدايش موقعيتي که در آن هر چند براي يک بار، امام مغلوب ديگران شود
    به هر حال در هيچ يک از اين مجالس، مامون به نتيجه دلخواه، دست نيافت و ناگزير به اعتراف و خضوع در برابر عظمت علمي امام‏(ص) شد. وجود چنين اعترافاتي در تاريخ شايان تامل است.
    در جريان يکي از نشست هاي علمي، چون وقت نماز فرا رسيد، امام براي اقامه نماز از مجلس، بيرون شد. مامون به محمدبن جعفر، عموي امام رضا(ص) رو کرد و گفت پسر برادرت را چگونه يافتي؟
پاسخ گفت او عالم و دانشمند است.
    مامون گفت:
    پسر برادرت از خاندان پيامبر(ص) است؛ خانداني که پيامبر(ص) در مورد آنان فرموده است:
    آگاه باشيد، نيکان عترت من و شاخه هاي درخت وجود من، در خردسالي، خردمندترين و در بزرگسالي، داناترين مردمند. آنها را تعليم ندهيد، زيرا آنان از شما داناترند. هيچ گاه شما را از دروازه هدايت، بيرون نساخته و در گمراهي وارد نخواهند کرد.
 در نقل ديگري آمده است که مامون مسائلي چند از امام رضا(ص) پرسيد و آنگاه که پاسخ همه آنها را بدرستي يافت، چنين گفت:
«خدا مرا بعد از تو زنده ندارد. به خدا سوگند، دانش صحيح، جز نزد خاندان پيامبر(ص) يافت نمي‏شود و براستي دانش پدرانت را به ارث برده‏اي و همه علوم نياکانت در تو گرد آمده است»
قال المامون يا اباالحسن إني فکرت في شيء فنتج لي الفکر الصواب فيه.. فکرت في امرنا وامرکم، ونسبنا ونسبکم، فوجدت الفضيلة فيه واحدة، ورايت اختلاف شيعتنا في ذلک محمولا علي الهوي‏ والعصبية. فقال له ابوالحسن الرضا(ص) إن لهذا الکلام جوابا.. إن شئت ذکرته لک، وإن شئت امسکت. فقال له المامون إني لم اقله إلا لاعلم ما عندک فيه. قال له الرضا(ص) انشدک الله يا اميرالمؤمنين، لو ان الله تعالي بعث نبيه محمدا(ص) فخرج علينا من وراء اکمة من هذه الآکام يخطب إليک ابنتک کنت مزوجه إياها؟ فقال يا سبحان الله! وهل احد يرغب عن رسول الله‏(ص)؟! فقال له الرضا افتراه کان يحل له ان يخطب الي؟ قال فسکت المامون  هنيئة ثم قال انتم والله امس برسول الله رحما).

ترجمه سخنان امام رضا(ع) بر پشت متن ولايتعهدي

بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداي را که آنچه بخواهد، انجام دهد و کسي را ياراي چون و چرا در کار او نيست. نگاه خيانت را - هر چند گذرا و سريع باشد - مي‏داند و بر اسرار نهفته سينه ‏ها آگاه است. درود بر پيامبر خدا - محمد  - (ص) خاتم انبيا و بر خاندان پاکش باد.  آنچه در ذيل مي‏آيد، سخنان من - علي‏بن موسي - است. فرمانرواي مؤمنان - که خداوند به صداقت و پايداري بر حق ياريش دهد و براي حرکت در راه رشد و رستگاري موفقش بدارد - حق ما را که ديگران نشناختند، به رسميت شناخت، رشته‏ هاي خويشاوندي را که ميان علويان و عباسيان  گسسته شده بود، به هم پيوست و جان هاي بيمناک از ستم خلفاي پيشين را آسودگي بخشيد، بلکه بدانها حيات بخشيد و نيازمندان را بي‏نياز ساخت. و در اين کارها جوينده رضاي پروردگار جهانيان بوده و جز از او پاداش نمي‏خواست. به زودي خداوند جزاي شاکران را خواهد داد و اجر نيکوکاران را ضايع نخواهد کرد.
فرمانرواي مؤمنان - مأمون - ولايتعهدي خويش و فرمانروايي بزرگ را براي من قرارداده است ، البته اگر پس از او زنده باشم.
از اين پس، هر کس گره‏اي را که خداوند به محکم بستن آن فرمان داده، بگشايد و رشته‏اي را که خداوند استحکام آن را مي‏پسندد، بگسلد، حريم الهي را حرمت ننهاده و حرام خدا را حلال شمرده است؛ اگر با اين کار بخواهد بر امام عيب گيرد و حريم اسلام پاره کند.
پيشينيان نيز همين شيوه را پيشه ساخته، بر لغزش ها صبر کردند و برناگواري ها خرده نگرفتند تا دين به پراکندگي نينجامد و رشته وحدت مسلمانان، گسسته نشود، چه اين که دوران جاهليت نزديک بود و فرصت طلبان، در صدد يافتن فرصت، براي آشوبگري بودند.
من، خدا را بر خويش گواه گرفته‏ ام که اگر زمامداري مسلمانان و خلافت را بر عهده من نهاد، با همه مردم به طور کلي و با بني‏عباس به ويژه، براساس فرمان خدا و رسول رفتار کنم. خوني بي‏گناه نريزم، ناموس و مال کسي را مباح نشمارم، جز به اجازت قانون الهي.
خدا را گواه گرفته ‏ام که نهايت توانم را در انتخاب افراد لايق به کار گيرم.
اين، پيماني است که با خدا بسته‏ ام؛ پيماني مؤکد که مورد سؤال الهي خواهد بود، چنان که خدا فرموده است: "به عهد وفا کنيد، زيرا عهد مورد سؤال واقع مي‏شود."
اگر روش ديگري در پيش‏ گيرم يا - بر خلاف عهد خويش - تغييري پديد آورم، سزاوار سرزنش و کيفر خواهم بود.
به خدا پناه مي‏برم از خشم الهي، و مشتاقانه به سوي او نظر دارم تا در مسير اطاعت خود، ياريم دهد و راه معصيت بر من ببندد و عافيت را به من و همه مسلمانان ارزاني دارد.
اما "جامعه" و "جوّ" بر خلاف اين دلالت دارند و نمي‏دانم که سرانجام من و شما چيست !
"حکم تنها از آنِ خداست، حق را داستان مي‏کند و حق و باطل را به بهترين گونه متمايز مي‏سازد" با اين وصف - که مي‏دانم فرصت زمامداري و خلافت نخواهم يافت - دستور فرمانرواي مؤمنان - مأمون - را امتثال کرده و خشنودي او را برگزيدم، خداوند من و او را نگهدارد.
خداي را بر اين مطلب گواه مي‏گيرم، چه اين که گواهي او کافي است. و به خط خود آن را در حضور اميرالمؤمنين که خداوند عمرش را دراز گرداند، و فضل بن سهل و سهل بن فضل و يحيي بن اکثم و عبدالله بن طاهر و ثمامة بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد بن نعمان در ماه رمضان سال  201هجري قمري .


سيره عملي واخلاقي امام هشتم عليه السلام

بي گمان ديده گشودن بر آفتاب کاري ناشدني است، چونان که پريدن در آسمان بلند.
شناخت خدايي مردان برخاسته از بوستان عترت، نه براي هر بال بشکسته اي شدني، چه آنان که بر آفتاب ديده گشوده اند جز سايه مژگان خويش نديده و آنها که در آن آسمان پريده اند جز شکسته بال خويش را نيافته اند.
با اين همه شايد بتوان ديده بر پرتويي از آفتاب که بر زاويه اي تابيده است دوخت و در آن نشانها از حقيقت نور يافت که نور، همه يک گوهر است.
با چنين اعترافي به يکي از جنبه هاي پند آکنده حيات امام روي مي کنيم و دست کوتاه خويش را به درياي ناشناخته کرانه «خوي ستوده امام» فرو مي بريم تا مرواريدي چند بر گيريم و فراروي گذاريم.

«عبادت امام»
براي آنان که بودن را مفهومي جز بنده بودن ندانند، پرستش نه يک «تکليف»، بلکه معناي زندگي و راز جاودانگي است. در نگاه آنان خدا پرستيدن نه يک واجب است که بايد از سر گذراند و برائت ذمه حاصل کرد، بلکه شهيد شيريني است که بايد چشيد و در آن روح بودن و ماندن را يافت.
از اين روي، اگر درباره خداپرستي اين گونه کسان که امام پيشاپيش همه آنان است سخني گفته شود سخن از «اندازه عبادت» نيست، بلکه سخن از «چگونگي» است. آنان بنده بودن را مايه افتخار، بندگي کردن را مايه سربلندي، و سر فرود آوردن در برابر خواست آشکار و پنهان خداوند را اساس سرافرازي شمردند.
اين معناي سخن هشتمين امام است که مي گويد: «به بندگي خدا افتخار مي کنم». (1)
همين حقيقت است که بدخواهان او را ناخواسته بر آن مي دارد که اعتراف کنند او پرستشگرترين همه زمينيان است. (2)
و در ميان همه فرزندان عباس و علي(ع) با فضيلت تر، پرهيزگارتر، ديندارتر، و شايسته تر از او نديده اند. (3)
در پرتو توجه به چنين برداشتي از مفهوم عبادت در نظر امام است که مي توان براي خواندن هزار رکعت نماز در شبانه روز، سجده هاي طولاني پس از نماز صبح، روزه هاي مکرر، شب زنده داريهاي پر رمز و راز و همدمي هميشگي با قرآن تفسيري شايسته يافت، يا به درک حقيقت اين سخن نايل آمد که کسي درباره آن حضرت مي گويد: «به خداوند سوگند مردي نديدم که بيش از او از خدا پروا کند، بيش از او در همه اوقات به ياد خدا باشد، و بيش از او از خدا بترسد». (4)
گوينده اين سخن نه کسي از شاگردان او، بلکه فرستاده دستگاه خلافت، رجاء بن ابي ضحّاک است که به عنوان گماشته مأمون به مدينه رفته تا امام را زير نظر گيرد و با خود به مرو برد. او در ادامه سخن خود مي گويد: «شب هنگام که به بستر مي رفت بسيار فرآن تلاوت مي کرد، و چون بر آيه اي که در آن يادي از بهشت يا دوزخ بود مي گذشت مي گريست و از خداوند بهشت مي خواست و از آتش به او پناه مي جست... چون ثلث آخر شب فرا مي رسيد از بستر بر مي خواست و به تسبيح و تحميد و تهليل و استغفار مي پرداخت. پس از آن مسواک مي کرد و سپس به نماز شب مي ايستاد. او نماز جعفر طيار را چهار رکعت به جاي مي آورد و اين رکعتها را در شمار رکعتهاي نماز شب مي آورد».
امام براساس همين برداشت همواره با قرآن همدم بود و به گفته ابراهيم ابن عباس حتي سخن او، پاسخهايي که مي داد و مثالهايي که مي آورد همه برگرفته از قرآن بود و کتاب الهي را هر سه روز يک بار ختم مي کرد.
او خود در اين باره فرمود: «اگر مي خواستم قرآن را در کمتر از سه روز ختم مي کردم. اما من به هر آيه اي که مي رسم در آن مي انديشم و در اين امر درنگ مي نمايم که درباره چه و به چه هنگام نازل شده و بدين سبب است که آنرا در سه روز ختم مي کنم».
هم بر اين اساس است که امام هر برتري را به تقوا مي داند و حتي به ديگران نيز حق مي دهد که اگر بتوانند بيش از او از تقوا بهره مند شوند از او برتر باشند، چونان که در پاسخ مردي که سوگند ياد کرد او بهترين مردم است، فرمود: «اي مرد! سوگند مخور، برتر از من کسي است که بيشتر تقواي خدا داشته و در برابر او فرمانبردارتر باشد. به خدا سوگند هنوز اين آيه نسخ نشده است که برترين شما پرهيزگارترين شماست».
همو در جايي ديگر نيز فرمود: «اي زيد، از خدا بترس که آنچه بدان رسيده ايم تنها به کمک تقوا ميسر شده است».
او همين تقوا، خداترسي و فرمانبري را معيار و نشان شيعه بودن نيز مي خواند و به يکي مي گويد: «هر کدام از پيروان ما که خدا را فرمان نبرد از ما نيست، و تو اگر از خدا فرمانبري از ما خاندان هستي».

زهد و ساده زيستن


روشن است آن که با خدا چنين پيوندي جانمايه دارد ديگر دل در پي جز او نمي گذارد و جز اويي به ديده وي نيايد تا دلش از آن ياد کند. آن که خدا را يافته و سراي لقاي او را مي شناسد سراي ناپايدار کنوني را جز باتلاقي نمي داند که هر چه به درونش نزديکتر شوي رهايي از آن دشوارتر و مرگ و نيستي حتمي مي شود.
چنين است که امام دنيا را سرايي آکنده از شر و بدي مي شمرد و از شر آن به خداوند پناه مي برد و راه رهايي را «زهد و پارسايي» مي بيند و مي فرمايد: «به وسيله زهد و بي رغبتي به دنيا نجات از شر دنيا را مي جويم».
محمد بن عباد مي گويد: «رضا عليه السلام تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس مي نشست و جامه هاي خشن بر تن مي کرد و تنها هنگامي که در جمع مردمان حضور مي يافت جامه رسمي مردمان را مي پوشيد».
يک بار سفيان ثوري او را ديد که جامه اي از خز برتن کرده است. او را گفت: «اي پسر پيغمبر! چه خوب بود لباس پايينتر از اين مي پوشيدي!» فرمود: «دستت را پيش آر». پس دست او را به گريبان خود برد و او ديد که در زير جامه بوريايي بيش نيست. آنگاه فرمود: «اي سفيان، آن جامه خز براي خلق اين لباس ژنده براي حضرت حق است».
اباصلت هروي نيز درباره آن حضرت مي گويد: «او غذايي ساده و خوراکي اندک داشت». امام حتي زماني که رسماً وليعهد خلافت بود از همان زهد و پارسايي و ساده زيستي جدايي نداشت.
شکايتي که يکي از کنيزان خانه از وضع رفاهي و معيشتي دارد گواه اين حقيقت است. آن کنيز که زماني در خانه مأمون، اندکي در خانه امام رضا عليه السلام و پس از آن در خانه عبدالله بن عباس بوده است اين سه دوره را چنين ترسيم مي کند:
«ما در سراي او (مأمون) در بهشتي از خوردني و آشاميدني و عطر و دينار بسيار بوديم پس از چندي مأمون مرا به حضرت رضا عليه السلام بخشيد و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشي را که داشتم از دست دادم. در آنجا سرپرستي بر ما نظارت داشت که ما را شب بيدار مي کرد و به نماز وا مي داشت و اين از هر چيز براي ما سخت تر بود و من آرزو مي کردم از خانه او به جايي ديگر روم، تا آنکه مرا به عبدالله بن عباس يخشيد و چون به سراي او رفتم چنان بود که گويا به بهشت در آمده ام».


برخورد با مردم


امام عليه السلام در برخورد با مردمان چهره راستين اسلام را ترسيم مي کرد، آن هم در عصري که جلال و شکوه پوشالين دستگاه خلافت از اين آيين، سيمايي ديگر ارائه مي داشت.
نخستين نکته اينکه او ديگران را هم داراي ارزش انساني مي دانست و از اين ديدگاه با آنان برخورد مي کرد. ابراهيم بن عباس مي گويد: «هيچ نشنيدم و نديدم کسي برتر از ابوالحسن رضا عليه السلام باشد. بر هيچ کس به سخن خويش بي مهري و ستم روا نداشت، سخن هيچ کس را نبريد، هيچ نيازمندي را بي پاسخ نگذاشت، پاي خود در حضور هيچ کس دراز نکرد، در پيش هيچ کس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خويش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مي نشست، بسيار در پنهان صدقه مي داد و به ديگران کمک مي کرد».
او حتي در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود کرامت انساني آنان را ناديده بگيرد و چيزي از حقوق آنان فرو گذارد. او حتي در ريزترين نکته ها اين کرامت را پاس مي داشت.
ياسر خادم آن حضرت مي گويد: امام رضا عليه السلام به ما فرمود: «اگر بر بالاي سر شما ايستادم و در حال غذا خوردن بوديد بلند نشويد تا غذا خوردن را به پايان بريد». گاه يکي از ما را مي خواست و چون به او مي گفتند در حال غذا خوردن است مي فرمود : «بگذاريد تا غذايش را بخورد».
او هيچ اندرز گونه اي را که با اصل کرامت انسان ناسازگار باشد نمي پذيرفت و همچنان بسادگي و دوري از تکلف در برخورد با ديگران ادامه مي داد.
يکي از مردمان بلخ مي گويد: در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزي سفره غذايي طلبيد و همه خدمتکاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدايت، خوب بود براي اينها سفره اي جداگانه مي گستردي! امام فرمود: «خاموش! که خدا يکي است، پدر و مادر در همه ما يکي است و پاداش هر کس نيز به کردارهاي اوست».

او هرگز از برآوردن نياز ديگران روي برنتافت و چونان که شيوه اين خاندان و سرشت امامان است گشاده دستي و بزرگواري را به غايت مي رساند، البته از آن پرهيز داشت که در برابر دادن چيزي به ديگران و برآوردن کاري براي آنان کرامت انساني را از ايشان بستاند.
داستان آن مرد خراساني مشهور است که چون از در راه ماندگي خود سخن به ميان آورد و از امام کمکي خواست تا پس از رسيدن به شهر خود آن را از جانب ايشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشيند، و پس از آنکه اطرافيان رفتند به اندرون رفت و بي آنکه به خانه باز گردد دست از فراز در آورد و مرد خراساني را خواست و دويست دينار به او داد و فرمود: «اين دويست دينار را بگير و خرج راه کن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بيرون برو که نه من تو را ببينم و نه تو مرا». چون بيرون رفت يکي پرسيد: فدايت شوم، کرم و گشاده دستي شما بسيار است، اما چرا از آن مرد روي پوشانديد؟ فرمود: «از بيم آنکه مبادا خواري حاجت خواستن را بدان سبب که حاجت او برآوردم در جهره اش ببينم. آيا نشنيدي سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله را که فرمود: آن که نيکي خود را بپوشاند کارش برابر هفتاد حج است».
مردي چنين گشاده دست است که چون يکي به او مي گويد: مرا به اندازه مردانگي خويش عطا ده، در پاسخ مي فرمايد: «اين در توانم نيست»، و آن گاه که او مي گويد: مرا به اندازه مردانگي خودم عطا ده مي فرمايد: «اين شدني است».
همين امام است که چون تمام دارايي خود را در روز عرفه با تهيدستان قسمت مي کند و کسي مي گويد: چه زيان بزرگي کردي! در پاسخ مي فرمايد: «اين زيان نيست، بلکه سود است. آنچه را به وسيله اش پاداش و بزرگواري فراهم آورده اي زيان مدان».
امام با آن همه گشاده دستي - که به جاي خود رواست - هرگز اين صفت شايسته را برابر نهاده اسراف و تبذير ريخت و پاش نمي داند و از کوچکترين کوتاهي در اين باره نمي گذرد، چونان که به گفته خادم آن حضرت ياسر، روزي که غلامان ميوه خورده و نيمخورده آنها را ريخته بودند برآشفته به آنان مي فرمايد: «سبحان الله! اگر از آن بي نيازيد کساني هستند که به آن نياز دارند؛ آنرا به کسي بدهيد که نيازمند است».
اين شخصيت متعادل است که از سويي در برخورد با فروتران فروتني مي کند و چون تنها مي شود فارغ از کارهاي رسمي و دولتي اطرافيان خود از کوچک و بزرگ را گرد مي آورد، با آنان سخن مي گويد، با آنان همدم مي شود، و حشمت از خويش فرو مي نهد تا با او همدم شوند؛ و از سوي در برابر آن که خود را در ظاهر پرشکوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مي ايستد و چون از او مي شنود که دوست دارد جامه خلافت بر تن او کند در پاسخ مي فرمايد: « اگر خلافت از آن توست تو را حق آن نيست که جامه اي را که خدا بر تنت کرده است بر تن ديگران کني و اگرخلافت از تو نيست روا نيست آنچه را از تو نباشد به من بدهي». امام در برابر او موضع خويش در برخورد با خويشتن و هم در برخورد با دنيا را چنين ترسيم مي کند:
« به بندگي افتحار مي کنم،
... با بيرغبتي به دنيا، رهايي از شر دنيا را مي جويم،
... با دامن در کشيدن از حرامها نايل آمدن به سودهاي حقيقي را اميدوارم،
... با فروتني در اين سراي، بلندي نزد خداوند را خواهانم».

)
 

حيات اجتماعي امام رضا عليه السلام

دوران حيات امام هشتم اوج گيري گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاههاي مردمي اين خاندان است.
چنان که مي دانيم امام از پايگاه مردمي شايسته اي برخوردار بود و «در همان شهر که مأمون با زور حکومت مي کرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حکم مي راند... نشانه ها و شواهد تاريخي ثابت مي کند که (در اين دوران) پايگاه مردمي مکتب علي عليه السلام از جهت علمي و اجتماعي تا حدي بسيار رشد کرده و گسترش يافته بود. در آن مرحله بود که امام عليه السلام مسئوليت رهبري را به عهده گرفت».
گرچه که در دوران امامت امام رضا عليه السلام دو مرحله فعاليت در سالهاي خلافت هارون و سالهاي خلافت مامون را مي توان از يکديگر جدا کرد و براي هر يک از اين دو مرحله ويژگيهاي متمايز از ديگري يافت، اما اگر به ويژگي عمومي اين دوران بنگريم، خواهيم ديد «هنگامي که نوبت به امام هشتم عليه السلام مي رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امکانات بسيار زياد است که منتهي مي شود به مسئله ولايتعهدي. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگي مي کردند. يعني کوشش و تلاش را داشتند، حرکت را داشتند، تماس را داشتند، منتهي با پوشش کامل ... مثلاً دعبل خزاعي که در باره امام هشتم در دوران ولايتعهدي آن طور حرف مي زند دفعتاً از زير سنگ بيرون نيامده. جامه اي که دعبل خزاعي مي پرورد يا ابراهيم بن عباس را که جزو مداحان علي بن موسي الرضاست، يا ديگران و ديگران اين جامعه بايستي در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه اي نداشته باشد. آنچه در دوران علي بن موسي الرضا عليه السلام يعني ولايتعهدي پيش آمد نشان دهنده اين است وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاي آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا عليه السلام خيلي بالا بوده است. به هر حال همه اينها موجب شد که علي بن موسي الرضا عليه السلام بتوانند کار وسيعي بکنند که اوج آن به مساله ولايتعهدي منتهي شد».
حقيقت آن است که در اين دوران، بدي اوضاع ميان امين و مأمون به امام کمک کرد تا بار سنگين رسالت خويش را بر دوش کشد، بر تلاشهاي خود بيفزايد، و فعاليتهاي خود را دوچندان کند، چه در اين زمان زمينه آن فراهم گشت که شيعيان با او تماس گيرند و از رهنمودهاي او بهره جويند، و همين امر در کنار برخوردار بودن امام از ويژگيهاي منحصر به فرد و رفتار آرماني که در پيش گرفته بود سرانجام به تحکيم پايگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمينهاي مختلف حکومت اسلامي انجاميد. او خود يک بار زماني که درباره ولايتعهدي سخن مي گويد، به مامون چنين اظهار مي دارد: «اين مساله که بدان وارد شده ام هيچ چيز بر آن نعمتي که داشته ام نيفزوده است. من پيش از اين در مدينه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهايم در شرق و غرب اجرا مي شد و گاه نيز بر الاغ خود مي نشستم و از کوچه هاي مدينه مي گذشتم، در حالي که در اين شهر عزيزتر از من کسي نبود». در اين جا بسنده است سخن ابن مونس - دشمن امام - را بياوريم که به مأمون مي گويد: اي امير مؤمنان، اين که اکنون در کنار توست بتي است که به جاي خدا پرستش مي شود.
در چنين شرايطي و پس از آن که حضرت رضا عليه السلام بعد از پدر مسئوليت رهبري و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سير و گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقيم با پايگاه هاي مردمي خود ديدار کند و درباره همه کارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنين بود که پيش از آن که به منطقه اي حرکت کند، نماينده اي به ديار گسيل مي داشت تا مردم را از ورود خويش آگاه کند تا وقتي وارد شهر مي شود مردم آماده استقبال و ديدار با او باشند. سپس با گروههاي بسيار بزرگ مردم اجتماع بر پا مي کرد و در باره امامت و رهبري خود با آنان گفتگو مي فرمود. آنگاه از آنان مي خواست تا از او پرسش کنند تا پاسخ آنان را در زمينه هاي گوناگون معارف اسلامي بدهد. سپس مي خواست که با دانشمندان علم کلام و اهل بحث و سخنگويان، همچنين با دانشمندان غير مسلمان ملاقات کند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره بپردازند.
پدران حضرت رضا عليه السلام به همه اين فعاليتهاي آشکار مبادرت نمي کردند. آنان شخصاً به مسافرت نمي رفتند تا بتوانند مستقيم و آشکار با پايگاه هاي مردمي خود تماس حاصل کنند. اما در دوران امام رضا عليه السلام اين مسئله امري طبيعي بود، چرا که پايگاههاي مردمي بسيار شده و نفوذ مکتب امام علي عليه السلام از نظر روحي و فکري و اجتماعي در دل مسلمانان که با امام آگاهانه همياري مي کردند افزايش يافته بود.
پس از آنکه امام مسئوليت امامت را به عهده گرفت همه توانايي خود را در آن دوره، در توسعه دادن پايگاههاي مردمي خود صرف کرد اما رشد و گسترش آن پايگاهها و همدلي آنان با کار امام به اين معني نبود که او زمام کارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پيشرفتها و افزايش پايگاه هاي مردمي، امام بخوبي مي دانست و اوضاع و احوال اجتماعي نشان مي داد که جنبش امام عليه السلام در حدي نيست که حکومت را در دست گيرد، زيرا با پايگاههاي گسترده اي که حضرت داشت، گرچه از او حمايت و پشتيباني مي کردند، اما نظير اين پايگاهها به اين درد نمي خورد که پايه حکومت امام عليه السلام گردد. چه، پيوند آن با امام پيوند فکري پيچيده و عمومي بود و از قهرماني عاطفي نشاني داشت. اين همان احساسهاي آتشين بود که روزگاري پايه و اساسي بود که بني عباس بر آن تکيه کردند و براي رسيدن به حکومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبيعت آن پايگاه ها و مانند هاي آن به درد آن نمي خورد که راه را براي حکومت او و در دست گرفتن قدرت سياسيش هموار سازد.
امام رضا عليه السلام در اين مرحله خود را آماده آن مي کرد تا مهار حکومت را به دست گيرد، اما با شکلي که خود مطرح کرده بود و مي خواست نه در شکلي که مأمون اراده مي کرد و در آن شکل ولايتعهدي را به او عرضه داشت و او آنرا رد کرد و نخواست.
اين تصويري است از دوران امام که مي تواند در تفسير دو رخداد مهم يعني مسئله ولايتعهدي و نيز مسئله پيشنهاد خلافت به امام از سوي مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبيري ديگر، مي توان گفت تنشهاي موجود در آن زمان هنوز باقيمانده هايي از طوفاني بود که از چند دهه قبل عليه حکومت اموي و از سوي دو خاندان مهم علوي و عباسي بر پا شده بود. در ميان چنين طوفاني بود که قدرت طلبان خاندان عباسي بر اسبهاي لجام گسيخته خود مي نشستند و هر گونه که مي خواستند به سوي هدف خود - و با اين ديدگاه که هدف وسيله را توجيه مي کند - مي رانند و گاه هم در اين هياهو و در غياب ديده هاي مردم خنجري هم از پشت به خاندان علوي مي زدند و پس از آن ميوه اي را که در دست مجروح اين خاندان بود، به زور و به چنگال نيزه نيرنگ در مي ربودند.
خاندان عباسي از سويي از نام «آل محمد» سوء استفاده مي کرد، چندان که گاه به خاطر نزديکي طرز کار يا تبليغاتشان با آل علي، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مي کردند که همان خط آل علي هستند. حتي لباس سياه بر تن کردند و مي گفتند: اين پوشش سياه لباس ماتم شهيدان کربلا و زيد و يحيي است، و عده اي حتي از سرانشان، خيال مي کردند که دارند براي آل علي کار مي کنند.
از سويي ديگر نيز همين خلفاي خاندان عباسي از همان روزهاي نخست سلطه خود کاملاً ميزان نفوذ علويان را مي دانستند و از آن بيم داشتند. سختگيريهايي که از همان دوران آغازين حکومت عباسي عليه بذ الحسن به عمل آمد، گواهي بر اين ترس و وحشت عباسيان از اهل بيت و علاقه مردم به آنان است. گواهي ديگر آن که آورده اند: منصور هنگامي که به جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهيم - از علويان - مشغول بود شبها را نمي خوابيد، حتي در همين زمان دو کنيز براي او آوردند که آنها را رد کرد و گفت: «امروز روز زنان نيست و مرا با آنان کاري نه، تا آن زمان که بدانم سر ابراهيم از آن من و يا سر من از آن ابراهيم مي شود. او در همين جنگها پنجاه روز جامه از تن نکند و از فزوني اندوه نمي توانست درست سخن خود را پي گيرد.»
اين نگراني در دوران پس از منصور نيز ادامه يافت و نگراني مهدي و هارون عباسي بيش از منصور بود، چندان که در همين دوران امام کاظم عليه السلام آن زندانهاي سخت خود را گذراند. پس از اين دو، نوبت به مأمون رسيد. در دوران مأمون مسئله دشوارتر و بزرگتر و مشکل آفرين تر بود. چه، شورشها و فتنه هاي فراواني سرتاسر ولايتها و شهر هاي بزرگ اسلامي را در برگرفته بود تا جايي که مأمون نمي دانست چگونه آغاز کند و چه سان به حل مسئله بپردازد. او مي ديد و از اين رنج مي برد که سر نوشتش و سر نوشت خلافتش در معرض تند بادهايي قرار گرفته که از هر سو بر آن مي تازد.
مأمون در کنار اين ترس و نگراني از هوشي سرشار، فهمي قوي، درايتي بي سابقه، شجاعتي کم نظير و جديتي راهگشا بهره مند بود و اينها همه در کنار هم، او را بدان رهنمون گشت که ابتکاري تازه بر روي صحنه آورد و امام هشتم را باتجربه اي بزرگ روياروي سازد و مسئله ولايتعهدي را پيش آورد، هرچند در اين زمينه نيز، تدبير امام عليه السلام او را ناکام ساخت.

بازگشت

آخرين به روزرساني: 1386/12/16

نسخه ويژه چاپ نسخه ويژه چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان
 ذخيره با فرمت XML ذخيره با فرمت XML

امتيازدهي به اين نوشته